تبليغاتX
ღ چشمه اشک ღ


 

ღ چشمه اشک ღ

پنجره ات را بگشا و آسمان را نظاره گر باش

ماه را گذاشته ام درست بالای سر پنجره اتاقت

تا شبهایت را مهتابی کند

اگر لحظه ای چند صبرکنی

مرا نیز خواهی دید

ستاره ای کوچک در کنار ماه

که از شوق دیدار تو می درخشد

حالا فهمیدی چرا ماه را گذاشتم درست بالای پنجره اتاقت ؟

میخواستم تو نیز مرا خوب ببینی و راز چشمک زدنهایم را با چشم دلت ببینی .............

 

قلم خورده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 22:3 توسط بهار| |

چه خوب است در آسمان بودن

چه زیباست پروازی عاشقانه

و چه لحظات باشکوهی است

لحظات در کنار تو بودن

                                                                                                      

در این لحظات

چشم هایم را می سپارم

آرام نگاهت کنند

آرام آرام

تا چشم هایت نفهمند

شاید

دلتنگی نهفته در آنها را ............

قلم خورده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 14:36 توسط بهار| |

                                                                       

بادی وزید

و آن هنگام که سردی آن را بر وجودم احساس کردم

گویی تازه باور کردم آمدن پاییز را .

دیگر پاییز است که بر لحظات نقش بسته است .

دیگر پاییز است که همه جا را عطرآگین کرده است .

دیگر رنگ پاییز است که بر همه جا پاشیده شده است .

پاییز آمده است

و گویی امشب باد با درختان ، میعادی دیگر دارد .

امشب من

صدای نجوایش را

با رهگذری تنها و خسته در دل تاریکی می شنوم .

قلم خورده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 1:39 توسط بهار| |

روزها بود که آن نقطه آغاز ، شده بود تمام رویاهایم .

روزها بود که آن نقطه ، شده بود تنها مامن اشک هایم .

روزها بود که تمام رویاهای خواب و بیداریم ، شده بود

همراه تو در آن نقطه ایستادن و آرامش را احساس کردن .

در آن نقطه بود که تو می گفتی و من سکوت می کردم

و باز من می گفتم و تو سکوت می کردی .

 

در آن نقطه بود که قلب نقش شده در آسمان را نشانت دادم .

نمیدانم آن را به یاد داری یا از یاد برده ای آن را .

این نقطه برای ما یک راز بود . یک دنیا حرف و سکوت و احساس .

و این نقطه برای من و تو یک راز باقی خواهد ماند .

و این نقطه برای من یک رویا باقی خواهد ماند ..............

قلم خورده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 20:12 توسط بهار| |

ای آسمان وقت سخن گفتن است

پس سخن بگو با ابرهایت

سخن بگو

با ستارگان خفته در آغوشت

به ستارگانت بگو

وقت از خود گذشتن است

به خاطر عشق

به ابرهایت بگو

سکوت بس است

بشکنند این سکوت سنگین را

به ابرهایت بگو

بس است فروخوردن این بغض

دیگر وقت باریدن است

بگو زمین در عطش است که می سوزد

بگو درختان و گلها همه بی تابند

بگو وقت باریدن است

پس ببارد...........

                                 بگو وقت باریدن است ......

بگو که ببارد .........

قلم خورده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 22:53 توسط بهار| |

می دانم ، خوب می دانم  که نمی توانم عشق تو را آنچنان که هست و باید ، وصف نمایم .

من بسیار ناتوانم در وصف مهر و محبتی که تو در جانم نهاده ای .

عشق بی پایان تو را نمی توان در تنگنای کلمات ریخت .

و چقدر  کلمات ضعیفند و چه کوتاه است اندیشه ای که بخواهد

بلندای عشق تو را در ظرف کوچک و ناچیز کلمات بریزد .

من هرگاه خواستم از عشق تو سخن بگویم

خود را کوچک و حقیر یافتم . 

و حالا تنها یک چیز می گویم :

من همه نفس های زندگی ام را با یاد تو فرو می دهم

و همه ضربان قلبم تکرار دوست داشتن توست .

قلم خورده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 9:35 توسط بهار| |

                                                                                                         

این روزها دلم چون دریای مواجی گشته است که لحظه ای آرام و قرار ندارد . آنچنان که گاهی خودم نیز از موج های پیاپی آن به هراس می افتم .

چشمانم میل بارش دارند اما افسوس که گوشه ای خلوت نمی یابند ، پس به ناچار ، مجبور به سکوت می شوند.......ولی تحمل این بغض که راهی برای شکستنش نیست برای من سخت است........

کلمات نیز در بیان این روزها همچون من مبهوت و گیج مانده اند . به راستی چه کلامی می تواند مناسب این روزها باشد ؟

حکایت این روزها ، حکایت بغض و اشک است . حکایت دلتنگی و بیقراری . حکایت وصال و فراق . حکایت حرف و سکوت . حکایت گم شدن و باز ، پیداشدن . حکایت آسمان و زمین .

در قلبم دنیایی از حرف را به همراه دارم اما فرصتی برای بیان آن ها ندارم و انگار مجبور به سکوتم .........

حکایت غریبی دارد این روزها .................

قلم خورده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 13:19 توسط بهار| |

هر لحظه دلم آرزوی در کنار تو بودن را دارد .

هر لحظه می خواهم با تو باشم .

هر لحظه می خواهم صدایت کنم و صدایت را بشنوم .

هر لحظه دوست دارم نفس هایت را احساس کنم .

هر لحظه دلم برای دیدنت تنگ می شود .

هر لحظه می خواهم بگویم دوستت دارم .

هر لحظه دلم نگاه مهربانت را می خواهد .

هر لحظه دلم تو را می خواند .

هر لحظه غم دوری از تو همه وجودم را فرا می گیرد .

مهربانترینم

هر لحظه دلم به سوی تو پرواز می کند .

                                                                                                                                                                                         

قلم خورده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 17:20 توسط بهار| |

                                     

سلام همسفر هميشگي لحظه هايم

امروز از صبح که برخاستم حال عجیبی دارم . دلم می خواهد از هرکس و هرچیز سراغی از تو را بگیرم .

در هر کجا که قدم می گذاشتم دلم به دنبال تو می گشت .  دیگر سنگینی گذر زمان را با بند بند وجودم

لمس می کنم . هرچه بیشتر تلاش می کنم که از زمان غافل شوم آن را سخت تر می یابم . این روزها

دل ناآرامم بیش از هروقت دیگری بهانه تو را می گیرد . این روزها و شب ها تنها نام تو بود که آرامبخش

لحظه هایم شده بود .

بازهم به سراغ دفترچه خاطراتم می روم و لحظه های باشکوه و زیبایی را مرور می کنم که تو برایم رقم

زده ای و مثل همیشه با مرور آنها دل را آرام می سازم  . من این فصل را از این پس با نام فصل دلتنگی

می شناسم ؛ نامی که امروز برای آن برگزیدم . چرا که این روزها روزهایی است که بدون دیدار تو که

عزیزترینم هستی به شب می رسند . باور کن دلتنگی در ثانیه ثانیه زندگیم جریان دارد .

قلم خورده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 22:17 توسط بهار| |

سخت است جنگیدن و شکست خوردن .............. سخت است تلاش کردن و موفق نشدن .

سخت است عشقت را ، همه وجودت را بر جاده نامهربان انتظار بنشانی وقتی میدانی همه چیز به تو و

سکوت تو بستگی دارد .

ای کاش راهی برای پایان دادن به این سختی ها می یافتم . سختی هایی که می دانم حل شدن همه

آن ها در دستان من است اما نمی دانم چرا مرا توانی برای حل کردن آن ها نیست .

سخت است خواستن و نتوانستن...................

قلم خورده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 20:45 توسط بهار| |