تبليغاتX
ღ چشمه اشک ღ


 

ღ چشمه اشک ღ

صدای گام هایش را می شنوم . آری ؛ صدای گام برداشتن بهار را می گویم .

آرام آرام ، گام بر میدارد و خود را نزدیک می سازد.

و با هر قدمی که بر میدارد زمین را زندگی می بخشد و در زمینیان شور آغاز برپا میکند .

اما با هر قدمش در دل من ..............

حتما تو هم مانند من صدای گام برداشتنش را می شنوی و عطر آمدنش را احساس می کنی .

هرچند که بهار با آمدنش شور زندگی و نشاط را برای زمین و زمینیان به ارمغان آورده است .

اما با رسیدنش برای من دلتنگی و دوری را هدیه آورده ، فراقی که نمیدانم چه زمان پایان خواهد یافت .

بهار در آغازین روزهایش مرا از عزیزم دور کرده است و از دیدار مهربانترینم محروم .

بهار دیگر برای من فصل شادی و طراوت نیست که فصل فراق است و دلتنگی .

زیرا من ، این بار از چشمان یک عاشق به دنیا می نگرم .

قلم خورده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 16:37 توسط بهار| |

                                                                                                                      

آن چنان در در دریای تو غرق خواهم شد

که تمام غواص ها به احترامم سکوت کنند

و تمام نجات غریق ها عاجز از نجاتم باشند !!!

میلاد تهرانی

قلم خورده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 17:55 توسط بهار| |

با صدای او از دنیای خود بیرون آمدم و به سمتش برگشتم

در کنارم نشست و با آرامش خاصی که در چشم هایش موج می زد سلام کرد

بار دیگر نگاهمان با یکدیگر تلاقی کرد و بعد ، تنها یک لبخند

آرام گفت : خسته ای ؟

گفتم : نمی دانم .......... شاید .............

گفت : خدا در کنار توست .......... نگران نباش .................

و من هیچ نگفتم و تنها سکوت کردم

گفت : دوست داری برایت دعایی بکنم

لبخندی زدم و گفتم : البته ........... خوشحال می شوم .......

گفت : امیدوارم خداوند برای همیشه دلی آرام را به تو هدیه کند .........

گفت : به نظر من این بهترین دعا است ...........

و اندکی بعذ برخاست و با یک خدانگهدار سرشار از محبت رفت   

و من ،  که نظاره گر او بودم در حالی که از من دور می شد .

قلم خورده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 13:20 توسط بهار| |

                                                         دلم برای غنچه می سوزد                                                                                                                                

کسی به فکر گل ها نیست

کسی به فکر ماهی ها نیست

کسی نمی خواهد

باور کند که باغچه دارد می میرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می شود

و حس باغچه انگار

چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده است .

(فروغ فرخزاد)

قلم خورده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 10:33 توسط بهار| |

سراپا خیسم

از عشق و باران

و نمیدانم در پاسخ شان چه خواهم گفت

اگر از من بپرسند

آستینت را

کدام یک تر کرده است؟........

قلم خورده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 23:17 توسط بهار| |

                      

اینجایی که من هستم بوی باران می آید ، بوی عشق ........

گاهی با خودم فکر میکنم که روزهای بارانی روزهای عاشقاست .......

صدای باران را می شنوم . صدای قطره هایی که با بیتابی هرچه تمامتر خود را به شیشه اتاق می کوبند . امشب دل من نیز مثل این آسمان است ، بیتاب و بیقرار .

به نیت باران چند لحظه ای پشت پنجره اتاق می ایستم ، و قطره های باران را به نظاره می نشینم.

نمی دانم امشب چه خبر است ؟ نمی دانم چرا امشب آسمان نیز مثل من بارانی است ؟

شاید آسمان هم مثل من دلش گرفته است . شاید او نیز مثل من دلتنگ است و دلش هوای یار کرده است . شاید هم امشب باران برای آسمان یک بهانه است ؛ بهانه ای برای بوسه زدن بر خاک . امشب دوست دارم پای درد دل آسمان بنشینم حتی تا صبح .

امشب ، شب قشنگی است زیرا گاهی آسمان میبارد و گاهی من .............

قلم خورده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 20:48 توسط بهار| |

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه من آمدی

برای من ای مهربان چراغ بیار

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم.

(فروغ فرخزاد)

قلم خورده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 12:20 توسط بهار| |