تبليغاتX
ღ چشمه اشک ღ


 

ღ چشمه اشک ღ

می خواهم آنقدر از تو بنویسم

که همه ذرات وجودم غرق تو شود،

نه من بمانم و نه قلبی که جز برای تو می نویسد

می خواهم آنقدر در خاموشی و سکوت دلم صدایت کنم

که زبانم ، جز نام و یادت چیزی نگوید ،

مهربانترینم 

می خواهم آنقدر دوستت داشته باشم

که قلبم دوست داشتن هر چیزی جز تو را فراموش کند.

قلم خورده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 16:33 توسط بهار| |

                                                                                                          

اي كاش گذر زمان در دست من بود.

تا لحظه هاي با تو بودن را آنقدر طولاني ميكردم

كه براي بي تو بودن وقتـي نماند.....

قلم خورده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 10:15 توسط بهار| |

حرفی نیست ، جز یک سلام ، یک دنیا دلتنگی ،  یک آسمان عشق ، و هزاران هزار سطر ، سطرهایی که نوشته می شوند اما .................

دلم عجيب اين روزها را بارانی کرده است. هوای خواب به سرم زده است . شاید خوابی طولانی . خاطره ها را ورق می زنم بی آنکه چيزی بفهمم ، بی آنکه بفهمم باید دلخوش شوم يا دلگير و بی آنکه بدانم باید چه کنم .

به مرغ عشق فالگير ، به سفره هفت سین ،  به یا مقلب القلوب لحظه ای که گذشته است و به حول حالنا فکر می کنم . به لحظه لحظه ی این روزهایی که گذشت .

ای کاش این بهار می رفت و حرفی از دوری و فراق نمی آمد .ای کاش زودتر این روزها تمام می شد.نیمه شب های خلوت شده ام با سکوتش هوایی ام می کند و نمی دانم چرا این روزها قانون شده است که باید نیمه شب هایم خالی از سکوت باشند و تنهایی ام در و دیواری نداشته باشد .

دلم گرفته است ............ دلم عجیب گرفته است ...........

بغض هنوز هم همراه من است ، کاغذهای مچاله شده ، لیوان های سرد شده ، حرف های ناگفته . هنوز هم گاهی خنده ام می گیرد . هنوز هم گاهی غرق می شوم .

و گاهی حرفی با خدا و گاهی با او ، و باز شمارش روزهای مانده تا روز دیدار و باز بغضی ناشکستنی ........

نه من ماندنی ، نه این حرف ها گفتنی ، نه این روزها رفتنی و نه این نوشته ها .....

قلم خورده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 19:6 توسط بهار| |

تو از حریم

کدامین ستاره

آمده ا ی

که من نظیر

تو را

به مهربانی و

خوبی

به بیریایی و

پاکی

میان این همه

آدم که در زمین

خداست

سراغ

نتوانم کرد؟

قلم خورده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 17:18 توسط بهار| |

وقتی پرنده ای زیبا و دوست داشتنی با بال های رنگین و لطیف خود بر فراز گل ها پریده و با نوای شورانگیزی نغمه سرایی می کند ، آیا می دانی چه می گوید ؟

او سرود عشق و رمز زندگی را می خواند .

زمانی که آن جویبار باریک از دامنه کوهستان بی اعتنا به سبک خاره ، زمزمه کنان از میان دره های عمیق می گذرد و پیش می رود . آیا می دانی چه می گوید ؟

او سرود عشق و رمز زندگی را می خواند .

هنگامی که آن آبشار بلند از فراز کوهی عظیم بر صخره ای جسیم می غلطد و با آهنگی یکنواخت و موزون غلغله ای در دل کوه می افکند می دانی چه می گوید؟

او سرود عشق و رمز زندگی را می خواند .

وقتی بلبلی در کنار گل سرخی نشسته و با حنجره ای لطیف شرح دلدادگی و داستان پریشانی خود را به گوش جهانیان می رساند . آیا می دانی چه می گوید ؟

او سرود عشق و رمز زندگی را می خواند .

هنگامی که پرستوهای زیبا در آسمان صاف و لاجوردی صفیرزنان از نزد شما می گذرند می دانی چه می گویند ؟

آن ها سرود عشق و رمز زندگی را می خوانند .

هنگامی که مرغ حق شب هنگام بر فراز درختی یا بر روی خرابه ای صدای یکنواخت هق!هق! خود را به گوش تو می رساند هیچ فکر کرده ای چه می گوید ؟

او سرود عشق و رمز زندگی را می خواند .

قلم خورده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 15:43 توسط بهار| |