ღ چشمه اشک ღ
می دانم ، خوب می دانم که نمی توانم عشق تو را آنچنان که هست و باید ، وصف نمایم . من بسیار ناتوانم در وصف مهر و محبتی که تو در جانم نهاده ای . عشق بی پایان تو را نمی توان در تنگنای کلمات ریخت . و چقدر کلمات ضعیفند و چه کوتاه است اندیشه ای که بخواهد بلندای عشق تو را در ظرف کوچک و ناچیز کلمات بریزد . من هرگاه خواستم از عشق تو سخن بگویم خود را کوچک و حقیر یافتم . و حالا تنها یک چیز می گویم : من همه نفس های زندگی ام را با یاد تو فرو می دهم و همه ضربان قلبم تکرار دوست داشتن توست . این روزها دلم چون دریای مواجی گشته است که لحظه ای آرام و قرار ندارد . آنچنان که گاهی خودم نیز از موج های پیاپی آن به هراس می افتم . چشمانم میل بارش دارند اما افسوس که گوشه ای خلوت نمی یابند ، پس به ناچار ، مجبور به سکوت می شوند.......ولی تحمل این بغض که راهی برای شکستنش نیست برای من سخت است........ کلمات نیز در بیان این روزها همچون من مبهوت و گیج مانده اند . به راستی چه کلامی می تواند مناسب این روزها باشد ؟ حکایت این روزها ، حکایت بغض و اشک است . حکایت دلتنگی و بیقراری . حکایت وصال و فراق . حکایت حرف و سکوت . حکایت گم شدن و باز ، پیداشدن . حکایت آسمان و زمین . در قلبم دنیایی از حرف را به همراه دارم اما فرصتی برای بیان آن ها ندارم و انگار مجبور به سکوتم ......... حکایت غریبی دارد این روزها ................. هر لحظه دلم آرزوی در کنار تو بودن را دارد . هر لحظه می خواهم با تو باشم . هر لحظه می خواهم صدایت کنم و صدایت را بشنوم . هر لحظه دوست دارم نفس هایت را احساس کنم . هر لحظه دلم برای دیدنت تنگ می شود . هر لحظه می خواهم بگویم دوستت دارم . هر لحظه دلم نگاه مهربانت را می خواهد . هر لحظه دلم تو را می خواند . هر لحظه غم دوری از تو همه وجودم را فرا می گیرد . مهربانترینم هر لحظه دلم به سوی تو پرواز می کند .



